|
به یاد تو
نویسنده این وبلاگ در غروب ۲۳ مهرماه ۸۸ و هنگام اذان مغرب و عشاء پس از نزدیک به ۱۰ ماه مبارزه با بیماری جان به جان آفرین تسلیم کرد. او در آخرین ماههای عمرش موفق به خودسازی واقعی شده بود. برای آمرزش او دعا می کنیم روحش شاد اگر لیاقتی باشه تلاش می کنم تا وبلاگش رو برای دوستان عزیزش فعال نگهدارم
الان که شما دارید این مطلب رو می خونید من دیگه در بین شما نیستم دیگه رفتم نمیدونم با چه توشه ای دارم میرم اما امیدوارم خدا خودش بهم کمک کنه و پذیرای من باشه توی این آخرین روزا سعی کردم تا می تونم به اونایی که نیاز دارن کمک کنم سعی کردم برای سفر آخرتم اعمال خوب بفرستم از شما هم می خوام دعا کنید من هم مثل خواهر کوچیک شما برام دعا کنید تا شرمنده اعمال خودم در پیشگاه خداوند نباشم بعد از من یکی از بهترین دوستانم این وبلاگ رو زنده نگه می داره درسته خودم نیستم اما دوست دارم دوستانم با همدیگه ارتباط داشته باشن خدانگهدار
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
من ادعا نمی کنم، همواره به یاد تو بودم که دوستت بدارم ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادت نیستم و نباشم نیز دوستت دارم..
دوست عزیزم
مرحم دلتنگی هایم
همدم دلواپسی هایم
پناه خستگی هایم
دوست من ...!
تو ای كه مرا از خود میدانی و من هم تو را از خویش ...
دوست من ،هم دل باش،چون دل و جانم را در كف سینی ره آوردت خواهم كرد. دوست من،دوستت دارم.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد. و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: " مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ " قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : " درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. " و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
زندگی سفری است بسوی آسمان یادت هست بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟ |
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها, یک طرف پنجره ها در همه آوازها , حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف بیداری ماهی , دریاست ... حرف من دیدن پرواز تو در فردا هاست! |