تبليغاتX
رویای من

رویای من

دیدار توست...

  به یاد تو

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  به امید او

سلام

نویسنده این وبلاگ در غروب ۲۳ مهرماه ۸۸ و هنگام اذان مغرب و عشاء

 پس از نزدیک به ۱۰ ماه مبارزه با بیماری جان به جان آفرین تسلیم کرد.

او در آخرین ماههای عمرش موفق به خودسازی واقعی شده بود.

برای آمرزش او دعا می کنیم  

روحش شاد

اگر لیاقتی باشه تلاش می کنم تا وبلاگش رو برای دوستان عزیزش

فعال نگهدارم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  خدانگهدار

سلام

الان که شما دارید این مطلب رو می خونید من دیگه در بین شما نیستم

دیگه رفتم

نمیدونم با چه توشه ای دارم میرم اما امیدوارم خدا خودش بهم کمک کنه

و پذیرای من باشه

توی این آخرین روزا سعی کردم تا می تونم به اونایی که نیاز دارن کمک کنم

سعی کردم برای سفر آخرتم اعمال خوب بفرستم

از شما هم می خوام دعا کنید

من هم مثل خواهر کوچیک شما

برام دعا کنید تا شرمنده اعمال خودم در پیشگاه خداوند نباشم

بعد از من یکی از بهترین دوستانم این وبلاگ رو زنده نگه می داره

درسته خودم نیستم اما دوست دارم دوستانم با همدیگه ارتباط داشته باشن

خدانگهدار

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  همین امروز

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو بگویم هر چه بادا باد


مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد

 

 بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟



نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم


تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم


سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟


ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد

دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد 
اگرچه  جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  بازی خدا

 یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
جز منو خدا هیچ کسی نبود
روزگار هم رو به راه بود
هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود !
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مونده بود
واژه ایی نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخونده بود
تا که او برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
" تو دعای کوچک منی "
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی بازی خدا با یک عروسک گلیست...

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  برای او...

من ادعا نمی کنم، همواره به یاد تو بودم که دوستت بدارم

ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادت نیستم و نباشم نیز دوستت دارم..

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  دوست من سلام...

دوست عزیزم

مرحم دلتنگی هایم

همدم دلواپسی هایم

پناه خستگی هایم

دوست من ...!

تو ای كه مرا از خود میدانی و من هم تو را از خویش ...

دوست من ،هم دل باش،چون دل و جانم را در كف سینی ره آوردت خواهم كرد.

 بخاطر همه چیز از تو سپاسگذارم

دوست من،دوستت دارم.

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  مقصد ما خداست...

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد.

و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

" مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ "

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد،

 زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .

مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند.

 اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

" درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. "

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  سفر

زندگی سفری است بسوی آسمان

یادت هست بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟

+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |

  یادگاری یک دوست

نمی بینم تو را شاید نگاهم باز بارانی است

نمی بوسی مرا ! بنگر لبانم پر زرسوائی است

در این فرصت که گاهی عشق از ذهنت گذر دارد

بیا دل را ببین شاید که دل محتاج لالائی است


+نوشته شده در ساعتتوسط کیمیا | |